![]() کلک خیال انگیز؛ پرواز قلم در آنسوی مرزهای خیال، فراتر از بیداری و همراه با ستارگان رویائی شب در فراسوی کلام؛ با شما دوستان سخن می گوید. « با یارآشنا، سخن آشنابگو »
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
هفته اوّل آبان 1388
هفته سوم تیر 1388 هفته چهارم اردیبهشت 1388 هفته چهارم اسفند 1387 هفته دوم اسفند 1387 هفته چهارم دی 1387 هفته اوّل دی 1387 هفته سوم آذر 1387 هفته اوّل آذر 1387 هفته سوم آبان 1387 هفته دوم مهر 1387 هفته دوم شهریور 1387 هفته دوم مرداد 1387 هفته چهارم تیر 1387 هفته دوم تیر 1387 هفته اوّل تیر 1387 هفته چهارم خرداد 1387 هفته سوم خرداد 1387 هفته دوم خرداد 1387 هفته اوّل خرداد 1387 هفته چهارم اردیبهشت 1387 هفته سوم اردیبهشت 1387 هفته دوم اردیبهشت 1387 هفته اوّل اردیبهشت 1387 هفته چهارم فروردین 1387 جستجو
پیوندها
عطر یاد دوست
قالب به سوی افق در آغوش خیال صبح است ساقیا، قدحی پر شراب کن ساقی هوالحکیم صبح بهاری از محضر استاد، تا به خدا شبنم سحرگاهی سروده های یک دوست دار ادب کارت پستال درخواستی رهگذر طنین رویاها ATLANTA با تو شاید،بی تو هرگز (سهیل) اشک مهتاب نیلوفرانه دیگشنری آنلاین عکسهای متحرک راز گل سرخ باغ سیب اخبار وبلاگ ها ليست وبلاگ ها قالب هاي وبلاگ اخبار ايران اخبار ICT تفريحات اينترنتي تالارهاي گفتگو فروشگاه اینترنتی :: طراح قالب:: پیوندهای روزانه
|
کلک خیال انگیز
هرکو نکند فهمی، زین کلک خیال انگیز نقشش به حرام، ار خود صورتگر چین باشد شمیم خوش یار ...
پيچيد و حال و هوايي ديگري داد. باز هم نگاه هاي منتظر، دلهاي شكسته و غريب و گذشتِ لحظه ها و ثانيه در كشاكش انتظار
چشمهامان خسته است، گويي در غبار اوهام فرو رفته ايم . دستهاي لرزان مان در انتظار دامان ترحم است. و اين گونه هاي خشکيده مان است که در قحطي شبنم ميميرد،کاسه هاي گدايي احساسمان را بنگر که به خشکسالي معرفت دچار شده اند.
کجاست آن ييلاق سبز نگاهت که سپيده دمانش شبنم افشان است؟ کجاست آن حضور نوراني که لحظه هاي حياتش ثانيه هاي باراني و زمزمه هاي نوراني است؟ کجاست آن مشعلدار نيمه شبان تاريک؟
اينک که جهان در تاريکي نيايش است و انسان در بيابان جهل قدم ميزند.!! اينک که زمين در خشکسالي قنوت، آواز مرگ را زمزمه ميکند. !! اي مهربان! او را برايمان بنما؛ که کاسه هاي گداييمان را به تصدقي پرسازد و گونه هاي بهت زده مان را، دست نوازشي کشد و لب هاي خشکيده معرفتمان را، آب ظهور بنوشاند و سينه غربت کشيده مان را به قربت برساند.
اي پروردگارمهربان، صلوات و تحيت بر او فرست ، که آرزوي سينه هاي سوخته و نگاه منتظران است. بار الها! فرشتگان مقّرب را نگاهبان او قرار بده که اينک تنها ترين مرد افلاکي زمين است.
خدايا! آن سلطان هدايت را مُلک سليماني ده و فراتر از آن، مملکت دو جهاني که خوبرويان آينه خوبي اويند. صوت دلرباي حزينش، دلرباتر از داوود و زيبائيش بيشتر از جمال يوسف و سفره عشقش نمکين تر از همه است. او زيباترين استعاره رحمت توست.
الهي !عشق را با دستان او، بر قلب ما حاکم گردان و توحيد را با جام او، بر جان ما ارزانی دار. بار الها او را براي انسانیت نگاهدار...
|+| نوشته شده توسط سنگ صبور در جمعه چهاردهم تیر 1387 ساعت 1:31
بالهایت را کجا گذاشته ای ؟؟!! ...
پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی. پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم . اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم . انسان خندید و به نظرش این بزرگ ترین اشتباه ممکن بود . پرنده گفت : راستی ، چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟ انسان منظور پرنده را نفهمید ، اما باز هم خندید . پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است . انسان دیگر نخندید . انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور ، یک اوج دوست داشتنی .
پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پرزدن از یادشان رفته است . درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرین نکند فراموشش می شود .پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد . آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی . راستی عزیزم ، بال هایت را کجا گذاشتی ؟
انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست... |+| نوشته شده توسط سنگ صبور در دوشنبه دهم تیر 1387 ساعت 20:57
|