![]() کلک خیال انگیز؛ پرواز قلم در آنسوی مرزهای خیال، فراتر از بیداری و همراه با ستارگان رویائی شب در فراسوی کلام؛ با شما دوستان سخن می گوید. « با یارآشنا، سخن آشنابگو »
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
هفته اوّل آبان 1388
هفته سوم تیر 1388 هفته چهارم اردیبهشت 1388 هفته چهارم اسفند 1387 هفته دوم اسفند 1387 هفته چهارم دی 1387 هفته اوّل دی 1387 هفته سوم آذر 1387 هفته اوّل آذر 1387 هفته سوم آبان 1387 هفته دوم مهر 1387 هفته دوم شهریور 1387 هفته دوم مرداد 1387 هفته چهارم تیر 1387 هفته دوم تیر 1387 هفته اوّل تیر 1387 هفته چهارم خرداد 1387 هفته سوم خرداد 1387 هفته دوم خرداد 1387 هفته اوّل خرداد 1387 هفته چهارم اردیبهشت 1387 هفته سوم اردیبهشت 1387 هفته دوم اردیبهشت 1387 هفته اوّل اردیبهشت 1387 هفته چهارم فروردین 1387 جستجو
پیوندها
عطر یاد دوست
قالب به سوی افق در آغوش خیال صبح است ساقیا، قدحی پر شراب کن ساقی هوالحکیم صبح بهاری از محضر استاد، تا به خدا شبنم سحرگاهی سروده های یک دوست دار ادب کارت پستال درخواستی رهگذر طنین رویاها ATLANTA با تو شاید،بی تو هرگز (سهیل) اشک مهتاب نیلوفرانه دیگشنری آنلاین عکسهای متحرک راز گل سرخ باغ سیب اخبار وبلاگ ها ليست وبلاگ ها قالب هاي وبلاگ اخبار ايران اخبار ICT تفريحات اينترنتي تالارهاي گفتگو فروشگاه اینترنتی :: طراح قالب:: پیوندهای روزانه
|
کلک خیال انگیز
هرکو نکند فهمی، زین کلک خیال انگیز نقشش به حرام، ار خود صورتگر چین باشد یک روز زندگی ...
هوالباقی
دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی. نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت،خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد. جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سکوت کرد. به پر و پای فرشته و انسان پیچید،خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت : عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقیست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن. لابه لای هق هقش گفت: اما با یک روز... با یک روز چه کار می توان کرد... خدا گفت:آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزارسال زیسته است و آنکه امروزش را درنمی یابد، هزار سال هم به کارش نمی آید. و آن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد... بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم. آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشید بگذارد. او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد،و مقامی را به دست نیاورد اما... اما در همان یک روز، دست بر پوست درخت کشید.روی چمن خوابید. کفش دوزکی را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او همان یک روز زندگی کرد...
و فرشته ها در تقویم خدا نوشتند؛
امروز او درگذشت،
کسی که هزار سال زیسته بود...
|+| نوشته شده توسط سنگ صبور در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 ساعت 0:35
|