تبليغاتX
کلک خیال انگیز
کلک خیال انگیز
هرکو نکند فهمی، زین کلک خیال انگیز نقشش به حرام، ار خود صورتگر چین باشد
خدایا متشکریم ...

 مردي خواب عجيبي ديد. او در عالم رويا ديد كه نزد فرشتگان رفته و به كارهاي آنها نگاه مي كند؛ هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تندتندنامه هايي را كه توسط پيكها اززمين مي رسند، باز مي كنند و آنها را داخل جعبه هايي مي گذارند. 

 مرد از فرشته‌اي پرسيد: شما داريد چكار مي كنيد؟

فرشته درحاليكه داشت نامه ي را باز مي كرد، جواب داد: اينجا بخش دريافت است،ما دعاها و تقاضاهاي مردم زمين را كه توسط فرشتگان به ملكوت  مي رسد به خداوند تحويل مي دهيم.

مردكمي جلوتر رفت. بازدسته بزرگ ديگري ازفرشتگانرا ديد كه؛کاغذهايي را داخل پاكت مي گذارند و آنها را توسط پيكهايي به زمین می فرستند؛ مرد پرسيد : شماها چكار مي كنيد ؟

يكي ازفرشتگان با عجله گفت: اينجا بخش ارسال است، ما الطاف و کرامات خداوند را توسط فرشتگان  به بندگان زمين مي فرستيم.

 مرد كمي جلوتر رفت و يك فرشته را ديد كه بيكار نشسته!!

مرد با تعجب از فرشته پرسيد : شما اينجا چكار مي كني و چرا بيكاري ؟

فرشته جواب داد: اينجا بخش تصديق جواب است. مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب تصديق دعا بفرستند؛ ولي تنها عده بسيار كمي  جواب مي دهند .

 مرد از فرشته پرسيد : مردم چگونه مي توانند جواب تصديق دعاهايشان را

بفرستند ؟! فرشته پاسخ داد: بسيار ساده است؛

فقط كافيست بگويند :



خدايا متشكريم ...

 

|+| نوشته شده توسط سنگ صبور در شنبه چهارم خرداد 1387 ساعت 23:33 |

غروب آفتاب مدینه ...


آن شب فاطمه درخواب ديد فرشتگان بال در بال پرواز مي کردند آنچنان که آسمان را به تمامي مي پوشاندند...

دوفرشته پيش روآمدند، سلام کردند ومرا روي بالهاي خود سوار کرده و به آسمان بردند. ناگهان بوي بهشت به مشامم رسيد.فرشتگان صف در صف ايستاده بودند و ورود مرا انتظارمي کشيدند . اول خنده اي بسان بازشدن گلي و بعد هم با هم گفتند : خوش آمدي اي هدف آفرينش بهشت و اي فرزند" لَوْ لاکَ لَما خَلَقْتُ الاَ فْلاک . "

فرشتگان مرا بالاتربردند ، قصرهاي بي انتها، لباس هاي بي همانند، آنچه چشم از حيرت خيره مي ماند، وبعد نهرهاي آبي سفيدتر ازشيروخوشبوترازعطرو بعد قصري، و چه قصري!

گفتم :اينجا کجاست ؟! اين چيست؟! از آن کيست؟!  گفتند : اينجا فردوس اعلي است.
برترين و بالاترين مرتبه بهشت است. منزل ومسکن تو و پدرت و پيامبران همراه پدرت و هر که خدا با اوست اينجاست. و اين نهرکوثراست. پدرم که بر سريري تکيه زده بود مرا ديد؛ از جا برخاست درآغوشم گرفت و ميان دوچشمانم را بوسه زد. و فرمود: اينجا جايگاه تو ، شوي تو ، و فرزندان و دوستداران توست. بيا دخترم که سخت مشتاق توأم.

علي جان! پدرم به من گفت که امشب ميهمان او خواهم بود.اکنون اي پسرعموي مهربانم ، من عازمم، برمن مسلم است که از امشب، ميهمان پدر خواهم بود. گريزانم از اين دنياي پر جلا ، و سراسر مشتاقم به خانه بقا. تنها دل نگرانيم براي رفتن؛ تويي و فرزندانم.

 علي جان، ولي جدا شدن ازتو همين اندازه هم برايم سخت است. شما را به خدا مي سپارم و از خدا مي خواهم که سختي هاي اين دنيا را براي شما آسان گرداند.

علي جان! من درسالهاي حياتم ، هميشه با تو وفادار بوده ام،  آیا ازمن دروغ ، خُدعه و خيانت ديده اي؟!، لحظه اي پا را از حريم مهر و وفا وعفاف بيرون نگذاشته ام ، بر خلاف فرمان تو حرفي نگفته ام.اعتقاد من هميشه اين بوده که جهاد زن ، نيکو رفتارکردن با همسر است ، خوب  شوهر داري  کردن است .

علي جان ! به وصيت هايم عمل کن ، چه آنهايي را که در کاغذي نوشته ام و چه آنهایی که اکنون مي گويم. درآنجا باغ هاي وقفي پيامبر را نوشته ام که به حسن بسپاري ، و او به حسين ، واو به امامان بعد ازخويش تا آخر. سهمي براي زنان پيامبر(ص) و زنان بني هاشم ، و امامه دختر خواهرم قائل شده ام. واگر چيزي ماند به دخترانم بده. تو ناگزيري بعد از مرگ من ، ازدواج کني و با کسي ازدواج کني که نسبت به فرزندانمان مهربانتر است. مرا در تابوتي به همان شکل که گفته ام حمل کن تا محفوظ تر باشم مرا شبانه غسل  بده ، از روي پيراهن – بر من شبانه نماز بخوان و مرا شبانه و مخفيانه دفن کن و قبرم را مخفي بدار. مبادا مردمي که بر من ستم کرده اند بر جنازه ام نماز بخوانند و در دفنم حاضر شوند ، و از مکان دفنم آگاهي بيابند.

ياران معدود ومحدود تو و پدرم ، از زنان فقط اسماء ، ام ايمن ، فضّه و ام سلمه و از مردان ، سامان ، ابوذر ، مقداد ، عمار ، عبدالله و خديفه همين .

 واي گريه نکن علي . من گريه ام براي توست ، تو چرا گريه مي کني ؟ تو مظلوم ترين مظلومان عالمي، گريه بر تو رواست من آنچه انجام داده ام؛ براي دفاع از حقوق مغضوب تو بوده. من مي دانم که رفتني ام. پدر مرا مطمئن ساخته بود. ولي من مي دانستم پي مرگ من برتو چه خواهد گذشت واين جگرم را آتش مي زند. پس تو گريه مکن. عالمي براي مظلوميت تو بايد اشک بريزد. اکنون، اول راحتي من است، اما آغازمصيبت توست. پس دراين گاه رفتن، بيش از اين جگرم را مسوزان. تو و فرزندانمان را به خدا مي سپارم.

سلام مرا به همه فرزندانمان که تا قيامت به وجود مي آيند برسان.راستي علي جان، آيا مي بيني آنچه را که من مي بينم ؟ اين جبرئيل است که به من سلام مي کند ؛ وعليک السلام. اين ميکائيل است که سلام مي کند وخيرمقدم عرض مي نمايد؛ وعليک السلام. اينها فرشتگان الهي هستند که به استقبال من آمده اند.چه شکوهي و چه عظمتي؛ وعليکم السلام ؛اما اي علي ! به خدا سوگند اين عزرائيل است که به من سلام مي کند وعليک السلام يا قابض الارواح ، بگيرجان مرا، اما، با مدارا؛ خداي من، مولاي من به سوي تو مي آيم؛ نه بسوي آتش .

سلام بابا ! سلام به وعده هاي راستين تو.سلام به لبخند شيرين تو. سلام به چشمان روشن تو .

آري اين چنين بود که فاطمه زهرا(س) ام ابيها به جانب پدرمطهرش شتافت و چشم ازاين جهان بي وفا بربست. اما علي، مظهر عدالت و حقيقت ناب ، بعد از مرگ همسرش زير لب چنين   مي سرود: اکنون با رفتن تو خستگي ها را بيش از پيش احساس مي کنم. خدايا چطور من بدن نازنين اين عزيز را شستشو کنم؟ اگر غسل کردن او با اشک چشم مجاز بود؛ آب را بر بدنش حرام مي کردم. پس آب بريز اسماء اي واي اين بازوي ورم کرده از چيست؟ آري اين همان حکايت جگر سوز تازيانه و بازوست . فاطمه ! گفتي از روي پيراهن غسلت دهم؛ براي بعد از رفتنت هم باز ملاحظه اين دل خسته را نمودي؟ اي کسي که پنهانکاري را فقط در دردها و غمهايت بلد بودي. شوهرتو کسي نيست که براي اين رازهاي سَر به مُهر تو در نخلستان هاي تاريک شب نگريسته باشد. اينجا جاي تازيانه نامردان است، در آن زمان که ريسمان در گردن مردت آويخته بودند.

 اي خدا ! اين غسل نيست، مرور مصيبت است، تداعي محنت است، دوره کردن درد است. اي واي ازحکايت محسن، حکايت فاطمه و آن در و ديوار، حکايت آن ميخهاي آهنين با آن بدن نحيف وخسته وبيمار، حکايت آن آتش، با آن تن تب دار، حکايت آن دست پليد با اين صورت و رخسار. بچه ها بياييد با مادر وداع کنيد؛ خدا در اين غم صبرتان دهد. آرامترعزيزان من ! مي دانم از گريه گريزي نيست؛ اما شيون نکنيد مثل من آهسته اشک بريزيد.

نمي دانم چطورتسلايتان دهم. اما تقديراين بوده است، راضي به مشيت خدا هستم. اينقدر مادر را صدا نزنيد؛ اواکنون توان پاسخ گفتن به شما را ندارد؛ فقط نگاهش کنيد و آرام اشک بريزيد؛ اما نه، گويي اين دست هاي فاطمه است که از کفن بيرون مي آيد و شما را درآغوش مي کشد. اين بازهمان دل مهربان اوست که نمي تواند پس از مرگ هم نداي شما را بي جواب گذارد. کنار رويد تا درقبرش گذارم. خدايا چه سنگين است اين مصيبت و چه سبک است اين بدن درد و محنت ديده.

آري اينک ديگرمن لب برمي بندم ازسخن گفتن؛ تا علي و حسن و حسين و زينب بال گشايند برمزارتو. اين تو، اين علي و اين فرزندانت و اين چشم هميشه مشتاق من.

                 برگرفته از کتاب کشتي پهلو گرفته، سيد مهدي شجاعي


|+| نوشته شده توسط سنگ صبور در چهارشنبه یکم خرداد 1387 ساعت 21:38 |

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس