تبليغاتX
کلک خیال انگیز
کلک خیال انگیز
هرکو نکند فهمی، زین کلک خیال انگیز نقشش به حرام، ار خود صورتگر چین باشد
قدقامت عشق ...



تو كه به ساحت نوشتار من آمده اي !
به ساحت عشق ، خنده و زندگي خوش آمدي !
همت بي‌پيرايگان بدرقه‌ي راه بلند تو باد !
بخوان ! به نام پروردگارت كه آفريد !
بخوان !
زير آبشار كلمات برو
و چشم‌هاي خود را شستو شو بده .
چشم‌ها را بايد شست ؛
جور ديگر بايد ديد .


آيينه‌ي جان را چنان صيقل بده كه خداوند سينه ات را كليد گنج‌هاي غيب و حكمت كند .
روشن شو و روشنايي شو .
با لطف ، قرين باش و با رفيق ، همنشين .
هرگز لباس دين به تن نكن كه فارغ‌البال به دنيا مشغول باشي .
با اهل زر و زور كه سرمه‌ي بي خبري در ديده‌ي ناپسنديده‌شان كشيده و عسل كسل از شرابخانه ابليس نوشيده‌اند، مياميز .
بي‌پيرايه باش .
با كساني كه سر بر بالين غفلت نهاده و غرور ، حجاب روزگارشان شده ، فرق داشته باش .


 


بيشتر آدمها ، بيگانه وار مي‌آيند و ديوانه‌وار مي روند ، اما تو ، آشنا بيا و فرزانه برو .
سالكي باش كه از عقاب خطرات روزمرگي گذشته و از آهنگ نهنگ دنيا گريخته ؛ گريزي شجاعانه ! تو با اين گريز ، به حبل متين كلام الهي مي آويزي و امر (( عاشقانه زندگي كن )) ! را امتثال مي نمايي .
از خاك برخيز ، گردن بيفراز و خود را نباز .


بدان كه اگر از دامان عشق بگريزي ، ديري نخواهد گذشت كه از نام و نامه‌ي حق روي بر خواهي تافت و به جامه و جام و غلام و حطام و مركب وستام مشغول خواهي شد .
بنابراين ، براي هميشه به دامان عشق درآويز و از سرچشمه‌ي عرفان بنوش .
هيچ گاه در دام كام گام مگذار .
عاشقي پيشه كن ، صبوري بورز .
اجر صبر تو ، شهد و شكري‌ست كه از شاخ نبات شهود به كامت خواهند ريخت .




بدين سان ، حقايق و دقايق‌دان مي‌شوي ؛ بي مشقت مجاهدت ، حقيقت مشاهدت مي‌يابي ؛ بي زحمت خيالي ، رحمت جمالي مي بيني ، بي تربيت ، به تزكيت مي رسي و به حق مي تواني ادعا كني : ((‌ادّبني ربّي ))
فهمي عاشقانه از هستي داشته باش .


نه از ترس آتش دوزخ و نه به طمع نعمات بهشت ، بلكه عاشقانه از خدا و عشق و زندگي سخن بگو .
بدان : كساني كه به طمع بهشت از هواي نفس گذشتند ، ميراث ابلهي بردند ؛ چنانكه خواجه‌ي موجودات خبر داده است : (( اكثر اهل الجنه البله . )) هيچ گاه طعم طمع را امتحان نكن ، فريفته‌ي آوازه‌ي آز نشو و دست نيازمندي از آستين آزمندي بيرون بياور .
حتي اگر بي‌برگي ، تو را با مرگ گوشمالي دهد ، هرگز آزادي را به بندگي مفروش .
دمساز عشق و دلباز صدق باش ؛


قناعت پيشه كن و از بي‌طمعي توشه اي بساز .
دنيا ، جلوه‌ي حضرت حق است .
بنابراين ، ستايشگر زمين و زندگي باش .
عقل خويش را از عقيله‌ي فنا رها كن ، قباي بقا بپوش . دل را خلعت صدق بده و تاج جنون بر سر عشق بگذار . تو از درياي حقيقت مي‌آيي و هزاران درّ ناسفته در صدف دل داري .
بگذار در هر اشارت تو بشارتي باشد براي آدم‌ها . راه يافتن به دامنه‌هاي باغ عرفان همّت مي خواهد .
بديهي‌ست خفاش ، مانند سيمرغ نتواند بود .



زهره’ زهر بر اين گلشن روشن ، آب شود ، و چون خورشيد جهان ، چادر منير روز را در روي شب كشد ، شب پرك را به عجز ديده ، معذور دارد .
اگر به حريم حرم روشنايي راه يابي ، جام جانت بي فتوح رها نخواهد شد .
شست و شو كن و به باغ حقيقت ، عشق و زيبايي وارد شو .


اينجا ، خانه‌ي خمار است و پناهگاه عاشقان و رندان و عياران .
اگر به باغ رويان عشق و عرفان قدم بگذاري ، با دامني پر از گل‌هاي رنگارنگ بيرون مي آيي ؛ گل‌هايي كه رايحه‌ي خدا ، عشق ، دوستي ، خوبي ، تسليم و رضا دارند .
 
دنيا ، جلوه حضرت حق است .
بنابراين ، ستايشگر زمين و زندگي باش..

|+| نوشته شده توسط سنگ صبور در شنبه سی و یکم فروردین 1387 ساعت 17:7 |

چهارده دانه مروارید از اقیانوس بیکران کلام رسول اکرم (ص)

                                  

                                         

براي نيل به کمال و سعادت راهي جز تمسک به آيات الهي و سيره و سنت اهل بيت (ع) نداريم. بنا بر آيه قرآن بايد به ريسمان الهي چنگ زده و مطيع او باشيم، وقتي در اين راه قدم نهاديم؛ آنگاه است که رو به سوي خليفة اللهي نهاده و شايستگي جانشيني خدا بر روي زمين را کسب خواهيم کرد. اميد که خداي مهربان به ما توفيق بندگي کردن را اعطا نمايد.

 حال گوش جان مي سپاريم به اندرزهاي رسول گرامي اسلام، هم او که نجات بخش انسانها مي باشد. 

                                 

1- هركس خبر آمدن ماه ربيع را بدهد ؛ خبر بهشت به او ميدهم.

2- دل انسانى همچو پرى است كه در بيابان به شاخه درختى آويزان باشد، از وزش بادها دائم در انقلاب است و زير و رو مى‏شود.

3- پروردگار همه يكى است و پدر همه يكى. همه فرزند آدميد و آدم از خاك است. گرامى‏ترين شما نزد خداوند پرهيزگارترين شماست.

4- بدترين مردم كسى است كه گناه را نبخشد و از لغزش چشم نپوشد، و باز از او بدتر كسى است كه مردم از گزند او در امان و به نيكى او اميدوار نباشند.

5- چون تو را ستايش كنند، بگو اى خدا مرا بهترازآنچه گمان دارندبساز و آنچه را ازمن نمى‏دانند بر من ببخش و مرا مسؤول آنچه مى‏گويند قرار مده.

6- مثل مؤمنين در دوستى و علقه به يكديگر،مثل پيكرى است كه چون عضوى از آن به درد بيايد، باقى اعضا به تب و بى خوابى دچار مى‏شوند.

7- هر كس چهل روز به خاطرخدا زندگى كند،چشمه حكمت از دلش به زبان جارى خواهد شد.

8- هر صاحب خردى از امت مرا چهار چيز ضرورى است: گوش دادن به علم، به خاطر سپردن و منتشر ساختن دانش و بدان عمل كردن.

9- رشته عمل، ازمرگ بريده مى‏شود مگر به سه وسيله: خيراتى كه مستمر باشد، علمى كه همواره منفعت برساند، فرزند صالحى كه براى والدين دعاى خير كند.

10- پرستش كنندگان خدا سه گروهند: يكى آنان كه ازترس عبادت مى‏كنند و اين عبادت بردگان است، ديگر آنان كه به طمع پاداش عبادت مى‏كنند و اين عبادت مزدوران است، گروه سوم آنان كه به خاطر عشق و محبت عبادت مى‏كنند و اين عبادت آزادگان است.

11-عبادت هفت گونه است كه از همه والاتر طلب روزى حلال است. نيز نشانه خشنودى خدا از مردمى، ارزانى قيمتها و عدالت حكومت آنهاست.

12-دو گروه از امت من هستند كه اگرصلاح يابند، امت من صلاح مى‏يابد و اگر فاسد شوند، امت من فاسد مى‏شود:علما  وحكام.

13- شرافت مؤمن در شب زنده‏ دارى و عزت او در بى‏نيازى از ديگران است.

14- اگر خدا خير بنده‏اى را اراده كند، نفس او را واعظ و رهبر او قرار مى‏دهد.

                                     


|+| نوشته شده توسط سنگ صبور در شنبه سی و یکم فروردین 1387 ساعت 16:37 |

حکایتی از بوستان سعدی شیرازی ...

 

توانگرزاده ای را دیدم،برسر گور پدر نشسته و با درویش بچه ای مناظره در پیوسته که صندوق تربت ما سنگین است و کتابه رنگین وفرش رخام  انداخته و خشت پيروزه درو به كار برده به گور پدر چه ماند خشتي دو فراهم آورد ه و مشتي در خاك بر آن پاشيده .

درویش پسر اين را بشنيد و گفت : تا پدرت زير آن سنگهاي گران برخودبجنبيده باشد پدر من به بهشت رسيده باشد .

    خر كه كمتر نهند بر وي بار                   بي شك آسوده تر كند رفتار

  مرد درويش كه بارستم فاقه كشيد 

  بدرمرگ همانا كه سبك بار آيد

 وانكه در نعمت و آسايش و آساني زيست

 مردنش زين همه شك نيست كه دشخوار آيد

به همه حال اسيري كه زبندي برهد

بهتر از حال اميري كه گرفتار آيد . 

       ( روز بزرگداشت سعدی بر ادب دوستان ایران زمین گرامی باد ) 

|+| نوشته شده توسط سنگ صبور در شنبه سی و یکم فروردین 1387 ساعت 12:51 |

دعای فرج ...

 دل گفت وصالش به دعا بازتوان يافت     عمري است كه عمرم همه دركاردعارفت

 

طلوعت راچندان چشم به راهم كه هربامداد، چشمانم گويي تا مطلع آفتاب  تير پرتابي بيش فاصله نيست.

تمام دلم را درچشمانم كرده ام وامتداد نگاهم فردايي است كه مهرباني را تنها درتبسم تو باور مي كند، فردايي كه روشنايي عاطفه ات زخم رابه مرهم برابر مي كند.

 

سالياني است كه دلم دربيعت توست وديدگان نمناكم درانتظار تو شب را به روز پيوندمي زند. اگرخاك بقاي خويش را به تودخيل مي بندند، چندان عجب نيست كه برلب ، كلام رسولان داري وصدرعشق را به ترجيع زمزمه مي كني.

 

مولاي من، بي آمدنت هركار، ناتمام است كه زمين درعطش عدالت مي سوزد و آسمان را ، غمباد چركيني است، كه به جزگريه نخواهد مرد، آن كه بي تو بر ما و زمين چه خواهدرفت ؟ ـ

 

ـ بي تو، ابرهاي سترون دل را در حسرت شكفتن به گريه نشاندند.

 

ـ بي تو دريا را به جرم خروش تازيانه زدند و كوه را به گناه ايستادن به گلوله بستند.

 

 ـ بي تو، زمين به كسالت تن داد و آسمان به اسارت رخوت، اما دلهاي ما، هيچگاه تسليم كسالت نشد و دستهايمان تا قله اي بر پيشاني آسمان بالا رفت و دعاي فرج را خوانديم و نماز را با شمشيرقامت بستيم.

 

خواهي آمد، با دستاني كه مهرباني مي افشاند و چشماني كه آينه دارصداقتي است بي رمز و تبسمي كه رنگين كمان است و برشانه نسيم خواهي گذاشت و درختان به سلامت خواهند ايستاد و صبح درنگاهت خواهدخنديد و برلبانت، شكوه هزار صبح بهاري، گلخند خواهد زد و بر گذرگاهت، دامن دامن گل، دامن دامن بنفشه و دامن دامن شقايق ، خواهم چيد.

 

خواهي آمد و بازوان حيدري ات، شمشير را به برهنگي عادت خواهي داد و برق ذوالفقارت، برق ازنگاه شياطين خواهدگرفت.خواهي آمد و افق تاافق شيهه ي اسب توست كه خواهد پيچيد.

دشتها زيرسم كوب سمندت، شفاي دلها خواهدشد.

 

خواهي آمد وآتشفشان خروشت پليدي را بر بال طوفان خواهد نشاند وعطوفت « ميراث آخرين رسول » سايبان چشمها خواهدشد.           

مولاي من ، خود نيزآمدنت را، دستي بردعا بردار، باشدکه اين ديدگان شرمسارديدارت را دريابد.            

                          

|+| نوشته شده توسط سنگ صبور در جمعه سی ام فروردین 1387 ساعت 2:41 |

دستان باز ...

   بارالها،دستان باز را نوازشگری نیاز است تا احساس بی کسی ننماید.

 

    شقایقها را نا امید نگردان و نیلوفران را بی نصیب از نور، سرخم مکن.

 

  ای اولین و آخرین که دستان باز آفتاب گردان را در طلوع صبح شعاع نورخورشید و دستان باز پروانه ها را شبنم صبحگاهی نصیب می کنی؛ دل غبارگرفته ی مرا شعاع معرفت دل و آنرا با انوار حکمت، نورانی و با نوازش ایمانت مسرور و با مقیاس تقوایت مزین گردان.

 

گلبرگ لطیف اما گرد گرفته چشمانم را با شبنم حزن و اندوه شستشو ده و صحرای خشک و تفت گونه ام را آبیاری کن.

 

ای کریمی که قاصدک بی جان را نسیم فرحبخش ارابه می کنی و پیام گلها را با صبا، طره می نمایی و بر گوش جانها می رسانی، پیام آشنایی را برگوش جانها برسان و نسیم وصل را بر سراچه ی وجودم جاری ساز.

ای رحیم و ای رحمن که صبوح را شراب جانهای خسته قرار دادی، دستان باز جان تشنه ام را قدحی عنایت فرما.

 

کریما !، دستان باز در انتظار توست، مددی ده، لطفی کن و مرحمتی عنایت فرما تا در اوج احساس، این دستان باز با جرقه ی نگاهت منفجر گردد و آنگاه لطافت گلبرگ گل محمدی (ص) پرواز زیبای پروانه ها را، عمق حکمت ذوب شدن شمعها و سوختن بال و پرشاپرکها را احساس نماید. ذوق سرشار لبریزگردد، تا زیبایی غزل را در سحرگاهان با عمق جان درک نماید.

 

خالقا!، قصیده ی طولانی زندگی را برخود بخرد، مطلع مثنوی اش را یاد تو نماید،دوبیتیهای زلف خمیده ی یاررا بر جانش حک نماید وبیت ابروانش را در درون چشمانش جای دهد.

 

ای مظهر نور و پاکی، با شعاع ملکوتی ات خواستهای بی شمار دنیوی درونم را تُنُک نما و علفهای هرز وجودم را وجین کن.

غروب حیرانی دلم را طلوعی مرحمت و طلوع یادت را غروبی نده.

 

رحیما!، نیلوفران خاکی وجودم در انتظار باران رحمت تواند تا در میان گلها سری علم نمایند و از شوق و طرب پیچش آغاز کنند و نیلوفران آبی درونم در انتظار نورت تا توانند اوج فاصله ها را بپیمایندو غنچه ها وگلهای قرمز و آبی شناخت، وسعت حوزه ی دید برآرند تا در بازار رابطه نیست و نابود نگردند، آنها بدون دستان نوازشگر تو، هیچ اند؛ پس یاریشان نما و دستان بازخواهششان را بی نصیب از مرحمتت برمگردان.

 

قادرا!، آله های سرخ ایثار را در درونم پروش ده وآنها را همگام با سرخی شفق در مبارزه علیه خار وخس درون، یاری عنایت و پیروزی عطا فرما.

 

معبودا!، شقایقهای پاکی واخلاص در باغچه ی دلم بکار تا همگان غنچه ی برآوردنشان را ببیننند و بین نیلوفران و لاله ها و شقایقهای وجودم دوستی بیفکن تا گلهایم در مصاف همدیگر پرپر نگردند.

 

یاریم ساز، ای پناه بی پناهان،خار و خسک کینه و کبر و حسد و دشمنی و انتقام را، از باغچه ی آنها دورساز تا هرچه باشد پاکی باشد و صفا.

 

معشوقا!، دستان باز من برای لحظه ی وصالت به سویت دراز است وخواهد ماند تا ابدیت،تا آن زمان که کام تلخم با شیرینی لقاء توخوشکام شود، دستان باز خود را هیچگاه نخواهم بست، الا بهر دربرگرفتن تو.

 

واصلا!، مرا از خود نا امید نگردان و شیرینی دلربایت را به من بچشان.

کمند زلفت را حبل المتین آرزوهایم ساز و حلقه ی آنرامسرت چشمانم.

 

من سجاده رنگین نموده ام و از پیرمغان،مَسلک کوی تو را پرسیده ام.

 طُره نامه ی تو مستم نموده است و تاب زلف مشکینت خون بردلم.

 

 فقط لبخند محبتت را به سویم لبریز کن و دستان بازم را جوابی عنایت فرما و درمیخانه ات جائی برایم بازکن و می وصلت را هدیه ی راهم نما.

                                                                            

|+| نوشته شده توسط سنگ صبور در جمعه سی ام فروردین 1387 ساعت 1:56 |