بیست و هشتم اردیبهشت ماه، روز بزرگداشت حکیم عمر خیام،
پدر رباعی در ادبیات فارسی، شاعر، منجم و فیلسوف ایرانی
بر ادب دوستان ایران زمین و جهانیان؛ گرامی باد
در کـــارگــه کـــوزه گری رفـــــتم دوش
دیــــدم دو هـــزار کـــوزه گویا و خموش
ناگاه يكي کوزه بـــر آورد خـــــــروش
کــو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش
هنگام سپیده دم خـروس سحری
دانی که چرا همی کند نوحـه گری
یعنی که نمودند در آیـینه صبح
کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری
یک چند به کودکی به استاد شديم
یک چند ز استادی خود شاد شديم
پايان سخن شنو که ما را چه رسيد
چون آب بر آمدیم و چون باد شديم
ای دوست بیا تا غم فردا نخوريم
وين يکدم عمر را غنیمت شمریم
فردا که ازين دير کهن در گذریم
با هفت هزار سالگان سر بسریم
این قـافـله عـمر عجب می گذرد
دریاب دمی که با طرب می گذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را کـه شب می گذرد
بر لوح نشان بودنی ها بوده است
پیوسته قلم ز نيک و بد فرسوده است
در روز ازل هر آن چه بايست بداد
غم خوردن و کوشيدن ما بيهوده است
مهـتاب بــه نـور دامـن شـب بـشکافت
می نوش دمی خوش تر از اين نتوان یافت
خوش بــاش و بـينديش که مـهتاب بسی
اندر سر گور یک به یک خـواهد تافت
بنگر ز جهان چه طرف بر بستم ؟ هیچ
وز حاصل عمر چیست در دستم ؟ هیچ
شـمع طـربم ولی چـو بنـشستم هیچ
من جام جمم ولی چو بشکستم هیچ
خیام اگر ز باده مستی خوش باش
با لاله رخی اگر نشستی خوش باش
چون عاقبت کار جهان نیستی است
انگار که نیستی چو هستی خوش باش
[ ]
+ نوشته شده در ساعت1:30 توسط سنگ صبور
روز ملی بزرگداشت فردوسی ، بر ادب دوستان این مرز و بوم، گرامی باد

فردوسی بزرگ، با سرودن داستانهای ملی و تاریخ باستانی سرشار از عظمت و غرور و فر و شکوه، افتخارهای فراموش شدهی روزگاران سرافرازی را به یاد ایرانیان آورد و روح آزادگی و بزرگواری را در آنان دمید و عشق به ایران و خشم و بیزاری از دشمنان ایران را در دلهای آنها برانگیخت.
وی بیهیچ تردید بزرگترین شاعرایران و شاهنامهی او ارزندهترین شاهکارجاودانهی زبان،اندیشه وفرهنگ ایرانی است وبسیاری ازپژوهشگران، او را بزرگترین حماسهی جهان خواندهاند.
استاد توس با آگاهی و دانش بیکران خود از زبان پارسی، پایههای زبان را استواری بخشیده و راه گویندگان پس از خود را هموار ساخته است.
شاهنامه پشتوانهی زبان ماست و با حفظ زبان، فرهنگ، آداب و رسوم و سنتها، داستانها و تاریخ ملی موجب همبستگی و پیوستگی ملی ایرانیان است.
شاهنامه نمادی از ایستادگی و جاودانگی ملت بزرگ ایران است.
فردوسی، نام و یاد قهرمانان بزرگ ایران زمین را ماندگار کرده، اما در این میان بزرگترین قهرمان، خود او و با شکوهترین حماسه، کار و زندگی اوست.
بناهای آباد گردد خراب ز باران و از تابش آفتاب
پی افکندم از نظم کاخی بلند که از باد و باران نیابد گزند
برین نامه بر عمرها بگذرد بخواند هر آن کس که دارد خرد
بسی رنج بردم بدین سال سی عجم زنده کردم بدین پارسی
جهان کردهام ازسخنچونبهشت از این بیش تخم سخن کس نکشت
چو این نامور نامه آمد به بن ز من روی گیتی شود پر سُخُن
نمیرم از این پس که من زندهام که تخم سخن را پراکندهام

۲۵ اردیبهشت ماه روز بزرگداشت فردوسی سخنور بزرگ و زنده نگهدارنده، ادب وتاریخ سرزمین ایران است. کسی که باهمه ناملایمات، افتخار این سرزمین کهن و مقدس است.
امید است روزی قدر این بزرگمرد، توسط ایرانیان، بهترشناخته شود.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت21:6 توسط سنگ صبور
هوالمحبوب
قطره، دلش دريا ميخواست.
خيلي وقت بود كه به خدا گفته بود.
هر بار خدا ميگفت: از قطره تا دريا راهيست؛ طولاني.
راهي از رنج و عشق و صبوري.
هر قطره را لياقت دريا نيست.
قطره، عبور كرد و گذشت.
قطره، چشمه ها را پشت سر گذاشت.
قطره، ايستاد و منجمد شد.
قطره، روان شد و راه افتاد.
قطره، فنا شد و به آسمان رفت.
و هر بار چيزي از رنج و عشق و صبوري آموخت.
تا روزي كه خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن.
خدا قطره را به دريا رساند.
قطره، طعم دريا را چشيد. طعم دريا شدن را.
اما، قطره ...

روزي قطره به خدا گفت:از دريا بزرگتر، آري از دريا بزرگتر هم هست؟
خدا گفت: هست.
قطره گفت: پس من آن را ميخواهم.
بزرگترين را. بينهايت را.
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت
و گفت: اينجا بينهايت است.
آدم عاشق بود.
دنبال كلمهاي ميگشت تا عشق را توي آن بريزد.
اما هيچ كلمهاي توان سنگيني عشق را نداشت.
آدم همه عشقش را توي يك قطره ريخت.
قطره از قلب عاشق عبور كرد.
و وقتي كه قطره از چشم عاشق چكيد،
خدا گفت: حالا تو بينهايتي،
زیرا، عكس من در اشك عاشق است.
خداي يکتا قطره ي سوزان و درخشان ترازستاره را،در دل به امانت نهاد تا درموقع شادي و غم،
از آسمان دل بصورت باراني شفاف،
ولي پرحرارت و سوزان،
برگونه ها بچکد و اندکي از آلام دروني را با خود،
بدانجايی برد؛ که اسرار و مکنونات بشر،
به امانت نهاده شده است.
اين قطرات نگهبان اسرار و مکنونات دل هستند؛
و در دل شفاف و لرزان آنها
حکايتها و شکايتها بيشمار خفته است.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت22:47 توسط سنگ صبور


دلت را خانه ما کن، مصفا کردنش با من
به ما درد دل افشا کن، مداوا کردنش با من

به من نگفته بودي چه شد،خودم فهميدم !
مي دانم هراز گاهي دلهاتان تنگ مي شود،
همان دلهاي بزرگي که، جای من در آن است
آنقدر تنگ مي شود که
حتي يادت مي رود؛ من آنجايم.
دلتنگيهايت را از خودت بپرس.
نگران هيچ چيز نباش!
هنوز من هستم، هنوز خدايت همان خداست!
هنوز روحت از جنس من است!
اما من نمي خواهم تو همان باشي!
نگران شکستن دلت نباش!
شيشه براي اين شيشه است که؛
چون قرار است بشکند،
اما جنسش عوض نمي شود ....
چون من شکست ناپذير هستم ....
چون مرا داري ....
چون هر وقت گريه ميکني؛
دستان مهربانم چشمانت را مي نوازد ....
چون هر گاه تنها شدي، تازه مرا يافتي ....
چون هرگاه بغضت نگذاشت صداي لرزان واستوارت رابشنوم،
صداي خرد شدن ديوار بين خودم و تو را شنيدم.
درست است مرا فراموش کردي،
اما من حتي سر انگشتانت را از ياد نبردم!
دلم نمي خواهد غمت را ببينم ...
مي خواهم شاد باشي ...
اين را من مي خواهم ...تو هم مي تواني اين را بخواهي.
من گفتم : وجعلنا نومکم سباتا
( ما خواب را مايه آرامش شما قرار داديم )
... و من هر شب که مي خوابي روحت را نگاه مي دارم
تا تازه شود ....
نگران نباش! دستان مهربانم قلبت را مي فشارد .
شبها که خوابت نمي برد فکر مي کني تنهايي؟؟؟؟
اما،من هم دل به دلت بيدارم!
فقط کافيست خوب گوش بسپاري!
به پروردگارت ....

[ ]
+ نوشته شده در ساعت23:29 توسط سنگ صبور
معلمي شغل نيست؛ معلمي عشق است؛
اگر به عنوان شغل انتخابش کرده اي، رهايش کن
و اگر عشق توست مبارکت باد. شهيد رجايي

معلّمي هنر است، هنر آموختن هر آن چه سال ها با سعي و تلاش اندوخته است. معلّمي عشقي است الهي و آسماني است که پروردگارِ مهربان به انسان اعطا کرد تا با همّت بلند خويش روشنائي شب هاي تارِ جهالت و ناداني باشد. معلمّي، مهري است که از روز ازل با گل آدمي سرشته شد تا مردم از ظلمات جهل به نور دانايي، رهنمون شوند. براستي که معلّمي شغل نيست، عشق است
تعليم و تعلم از شئون الهي است و خداوند، اين موهبت را به پيامبران و اولياي پاک خويش ارزاني کرده است تا مسير هدايت را به بشر بياموزند و چنين شد که تعليم و تعلم به صورت سنت حسنه آفرينش درآمد.انسان نيز با پذيرش اين مسئوليت، نام خويش را در اين گروه و در قالب واژه مقدس «معلم» ثبت کرده است. معلم، ايمان را بر لوح جان و ضميرهاي پاک حک مي کند و نداي فطرت را به گوش همه مي رساند. همچنين سياهي جهل را از دل ها مي زدايد و زلال دانايي را در روان بشر جاري مي سازد.
دغدغه معلم هميشه اين است که حيات بشر، بر مدار ارزش ها و کرامت انساني بچرخد و شناخت خدا و مکتب و دين، همت اساسي آدمي باشد و هيچ بيگانه اي را مجال تجاوز به فرهنگ ارزشي دين و ميهن فراهم نيايد.در اين مسير خطير، بزرگاني گام نهاده اند که نامشان بر تارک زمان مي درخشد.
معلم
تعریفی است، معرف عرف عارفان
تمثیلی است، مرسوم به رسالت رسولان
و آغوشش، جایگاه سجود ساجدان است.
الفبای زندگی را با ترنم نفسهای تو آموختم.
ستایش معلمی که اندیشیدن رابه من آموخت؛نه اندیشه ها را.

[ ]
+ نوشته شده در ساعت2:18 توسط سنگ صبور









